یک مشت آفتاب
تا اطلاع ثانوی حرفی برای گفتن هست اما توان نوشتن نیست ...! این روزا از دست کسی اندازه خودم دلگیر نیستم ... این جا بودکه احساس می کرد حتی روی آن را ندارد که سرش را به طرف آسمان بالا گیرد. باخود اندیشید اگر در زندگی به اندازه ای که من وآن پسر جوان به هم توجه داشتیم، تمام سعی مان جلب ورضایت خشنودی خدا بود به چه مقاماتی که نمی رسیدیم. لحظاتی احساس می کردم دنیا بدون آن پسر معنایی ندارد. بی قرار ودلتنگ می شدم. حال آن که فراموش کرده بودم من باید دلتنگ آن خالق بی نیاز مهربانی می شدم که از رگ گردن به من نزدیکتر است((...وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ))1 آن خالقی که بدون هیچ منتی نعمتهای فراوانی در اختیارم قرار داده،به من اجازه زندگی کردن داده است. من هیچ نبودم ولی او مرا از هیچ به وجود آورد. من موجودیتی نداشتم او اراده کرد و به من اجازه زندگی داد. به من عقل،فهم و زیبایی،پدر و مادر مهربان و سرپناهی برای زندگی کردن لقمه ای نان برای خوردن،خواهر وبرادری برای تنها نبودن و خلاصه هزاران هزار نعمت دیگر. ((وَ إِن تَعُدُّواْ نِعْمَتَ اللّهِ لاَ تُحْصُوهَا))2 اما من ناسپاسی کردم و خدا را فراموش کردم.(( اعْمَلُوا آلَ دَاوُودَ شُکْرًا وَ قَلِیلٌ مِّنْ عِبَادِیَ الشَّکُورُ))3 ولی دوستی من با آن پسر جوان باعث شد تا گمشده ام را در زندگی پیدا کنم. گمشده ای که کنارم بود ولی من اورا نمی دیدم. هوی و هوس پرده ای میان من وحق پدید آورد و مرا از دیدن حق محروم ساخت. دختر جوان با خود اندیشید،بسیار خوش شانس بودم که با کسی آشنا شدم که او نیز در مسیر تنبه وآگاه شدن قرار گرفته بود. وقتی حال مرا پس از نماز دید با گفتن جمله ای بسیار زیبا گمشده ام را به من بازگرداند! او میگفت:تنها راه رهایی پناه بردن به خداوند ومتوسل شدن به ذکر است. هرچه به سمت خدا برویم ازیاد هم دور خواهیم شد. در آخرین دیدار به من گفت:هیچگاه فراموش نکن که((أَلاَ بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ))4 دختر احساس می کرد غرور،نجابت، حیا وعفت خود را بار دیگر به دست آورده است واحساس سبکی می کرد. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1-سوره ق آیه 16«...که از رگ گردن به او نزدیک تریم» 2-سوره ابراهیم آیه 34«...اگر نعمت های بی انتهای خدا را بخواهید به شمار آوردید هرگز حساب آن نتوان کرد» 3-سوره سبا آیه 13«...اینک ای آل دادوود شما شکر وستایش خدا را به جای آرید و(هرچند)ازبندگان من عده ی قلیلی شکر گزارند.» 4-سوره رعد آیه 28«...آگاه باشید که تنها یادخدا آرام بخش دل هاست.» پایان نویسنده:نعیمه اسلام منش قسمت دوم ...از جا بلند شد وراه خانه را در پیش گرفت. روز ها گذشت. دختر وپسر جوان احساس کردند که به یکدیگر علاقه مند شده اند و چه بسا عاشق. اما این دختر جوان بود که باید براساس دختر بودنش عفت و حیا را در نظر می گرفت. چون قانون طبیعت پیوسته جاری است. ما قبول داریم طبق قانون طبیعت مواد نفتی همچون بنزین آتش می گیرد و خاصیت سوزانندگی دارد. اما به خودی خود آتش نمی گیرد. تنها کافی است یک جرقه کوچک و ناچیز بنزین را شعله ور سازد. در آن هنگام است که بنزین مخرب و ویران کننده می شود. دختر جوان احساس می کرد او همچون جرقه ای است که هر لحظه ممکن است باعث ایجاد انفجار گردد. تا اینکه طی یک قرار مجدد به هنگام غروب در حالی که دل دختر به شدت شور می زد. صدای دلنشین اذان برخاسته از گلدسته های امامزاده به گوشش رسید. بلند شد وبرای پاسخ به ندای« حی علی الصلوة »موذن وضو گرفت وبه نماز ایستاد. احساس خجالت و شرمندگی عجیبی داشت. با خود می گفت خدایا چگونه مرا با این همه گناه هنوز دوست داری؟ چگونه هنوز با این همه گناه به من اجازه زندگی کردن می دهی؟ احساس می کرد حتی زمینی که روی ان نشسته نیز از او شاکی است. احساس می کرد که زمین نیز تحمل او را ندارد این جا بود که... ادامه دارد... نویسنده:نعیمه اسلام منش قسمت اول شب از نیمه گذشته بود. او بیدار بود و به اتفاقات گذشته در چند ماه اخیر فکر می کرد. احساس عجیبی داشت. احساس حقارت در برابر خدای با عظمت، احساس ندامت و پشیمانی احساس می کرد در برابر این همه نعمت هایی که خداوند رایگان وبی منت به او عطا کرده، چقدر ناسپاس بوده است. دلش می خواست با فریاد وگریه زاری سکوت شب را بشکند و بگوید: خدایا غلط کردم،اشتباه کردم،پشیمانم،من را ببخش. به یاد اولین روز آشنایی افتاد.اولین روز ملاقات.روزی که برای اولین بار او را دیده بود. به یاد امامزاده ای که محل ملاقات آنها بود. قبل از دیدار،تنها تلفنی صحبت کرده بود. ولی چرا آن روز پیشنهاد ملاقات را پذیرفت ، خودش هم نمی دانست. پسر جوان از دیدن او یکه خورده بود. چرا که او انتظار رو به رو شدن با چنین صحنه ای را نداشت. او در تصورش فکر می کرد که با چهره ی دختری بد حجاب و بی بند و بار رو به رو خواهد شد. تمام افکارش به هم ریخت. اندکی ایستاد و به دختر جوان که چشم از زمین بر نمی داشت خیره شد. ترجیح داد حرفی نزند در گوشه ی دیگری از نیمکت بنشیند. بالاخره دختر جوان سکوت را شکست و بدون اینکه نگاهی به پسر بیندازد گفت:واقعا متاسفم. ادامه دارد... نویسنده: نعیمه اسلام منش
دلم خونه از دست خودم پرم از حسرت حسرت روزهایی که خرابشون کردم
حسرت روزایی که هرچی میگذره دست نیافتنی تر میشند ...
گیج و مبهوت با این درد
خیلی سخته بخوای درست کنی اما نتونی ...
خیلی بده پل به پل خراب بشه و تو فقط بشینی نگاه کنی حسرت بخوری و خراب تر بشه
خیلی سخته نخوای خراب شه اما تو لحظه ای که نباید خراب شه خراب شه
خیلی سخته پر باشی از حسرت حسرت روزایی که از دست دادی و مقصر کسی نیست جز خودت
خیلی سخته نتونی و در مونده با حسرت بخوای کنار بیایی
یادآوری هر لحظه خاطره و حسرت این دل و افسوس خرابی همه راه ها ! و نداشتن راه و ندونستن چاره آسون نیست
چاره سازم باش و کمکم کن ای دوســــــــــــــــــت ... !
| Design By : Pars Skin |
